خرید بک لینک
من هنوز هستم... زنده ام و میچرخم... خیلی سرد و بی روح و بی احساس شدم... شور و هیجان زندگی از دلم رفته.... همه چیز برام بی مزه شده .... دلم میخواست حداقل شاغل بودم و سرم گرم کار بود تا از این روز مرگی نجات پیدا میکردم... دیگه مثل قدیم شاد نیستم.... امیر هم هست... سر جاشه... هیچ وقت جدی نیست... هیچ وقت مثل کسی که بتونم بهش تکیه کنم رفتار نمیکنه... انگار یه بچست تو دنیا و افکار خودش... الان تازه میفهمم که چقدر فاصله سنی زن و مرد تو ازدواج مهمه... مرد باید حداقل 6 سال از زن بزرگتر باشه و تا 10 سال هم اختلاف سنی زن و مرد خوبه.... (مرد از زن بزرگتر باشه) الان من 30 ساله ام خیلی وقتا دلم میخواد بچه داشته باشم ولی امیر اصلا خودش رو نمیتونه یه پدر ببینه.... دل من یه زندگی آروم میخواد ولی امیر دنبال هیجان و سرگرمی.... امیر دقیقا 2 سال و نیم از من بزرگتره.... اما این فاصله سنی برای من و امیر کمه... خیلی هم کمه

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 1:57

خدای خوبم سلام میدونم خیلی وقته ازت دور شدم... خیلی وقت ها به یادت نبودم... خیلی وقتا خودمو تنها گذاشتم... اما خودت شاهدی که شبی نبود که با تمام وجودم خودمو به تو نسپرده باشم... همیشه هر چی دیدم هر چی شنیدم واگذار کردم به خودت... خیلی سعی کردم واقعا انسان باشم... همیشه گفتم زندگیمو میسپارم به خودت... خدآیا ولی الان دیگه خسته ام ... دلم گرفته... چقدر سکوت کردم و جواب بدی ها رو ندادم... چقدر در جواب بدی ها فقط اشک ریختم... چقدر بهم ظلم شد و جواب ندادم و به تو نگاه کردم... خدایا مگه نمیگن عدالت خدا بالاترین عدالت ... مگه نمیگن خدا همه چیز جواب میده... پس تو کجایی؟؟؟؟ خدآیا فقط نگاه میکنی؟؟؟ نکنه توام مثل من بلد نیستی جواب بدی؟؟؟ خدآیا هوای ما ها رو ساده ایم و زبون بازی بلد نیستیم و به قول اطرافیان خنگیم رو نداری.... ماها رو فراموش کردی... پس چرا اصلا ما رو آفریدی ؟؟؟ اصلا میبینی؟؟؟ خدآیا تو کجایی؟؟؟ دقیقا کجایی ؟؟؟ منی که حقوق معنوی و مادی ایم ضایع شد و نتونستم حقم بگیرم تو چرا هوامو نداشتی؟؟؟ تو چرا حقم نگرفتی ؟؟؟؟ خدا یا پس کو عدالت... چرا بدجنس ها خوشبخت ترن؟؟؟ چرا آدم ها بد طینت زندگی بهتری دارن؟ چرا پیش همه عزیزترن؟ ما ها که ساده ایم ماها که دغل بازی بلد نیستیم ما ها که زبون بازی بلد نیستیم پس ما چی؟؟؟ خدآیا خودت از دلم خبر داری ... اگر بخوایی میتون

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

بازم دلم گرفته.. بازم تنهام.. امیر هست ولی نیست.. بعضی وقتا باید یه سوال چند بار ازش بپرسم تا جواب بده... چند بار اسمش رو صدا کنم تا جواب بده.. آخر اینقدر صداش میکنم و جواب نمیده که شروع میکنم در و دیوار صدا میکنم.. تازه به خودش میاد... امیر خیلی سرد و بی روح... خیلی... خیلی

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۶ساعت 0:32 توسط فانوس |

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

امروز تصادف کردم.... پشت ماشین بابام نشسته بودم از پشت زدم به یه پراید 111 ... حس خیلی بدی بود... اصلا نفهمیدم چی شد و کی زدم بهش شاید توی 1 هزارم ثانیه اتفاق افتاد.. اونا سه تا پسر بودن من تنها... وقتی از ماشین پیاده شدم انگار دزد گرفته بودن... اومدم دیدم ماشین اونا هیچی نشده هیچ هیچ ... ماشین من روی سپرش خط افتاده بود... گفتم ماشینت چیزی نشده که گفت ولی ماشین تو خسارت دیده... منم سریع نشستم پشت فرمون و راه افتادم... حس خیلی بدی بود... دلم میخواست همون جا بزنم زیر گریه... وقتی هم دیدم اونا سه تا پسر هستن و من تنها دیگه بیشتر ترسیدم... یه جوری میخندید انگار هیچ مردی تو دنیا تصادف نمیکنه.. . الیته خدا رو شکر که هیچ چی نشد وگرنه خدا میدونه من باید تنها چیکار میکردم...

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

این روزا همش برام غم داشت.... داییم فوت کرد خیلی مریض احوال بود و 4 سال درگیر مریضی سرطان... زلزله اومد تو کرمانشاه و دیدین عکس و فیلم های وحشتناک .... دل من باز هم گرفت.... دلم یه دل سیر گریه میخواد.... امروز پشت فرمون بودم توی خیابان شریعتی و ترافیک همیشگی اونجا... یه مادر و پدر حدود 37 یا 38 ساله شاید هم کمتر چون خوب چهره هاشون رو ندیدم ، کنار خیابونی که من توی ترافیکش بودم در حال حرکت بودن از عرض خیابون رد شدن و رفتن توی پیاده رو...... یه بچه شاید 8 یا 9 ساله شاید کمتر یا بیشتر... توی بغل پدر خانواده بود انگار که یه جسد رو با خودش حمل میکرد ... بچه رو ماسک زده بودن و موهای سرش نصفه نیمه ریخته بود... پدر هم ماسک زده بود... ظاهر بچه عین روز های آخر مرتضی پاشایی شده بود و دقیقا مثل روز های آخر داییم..... اونجا بود که دیگه بغضم ترکید.... خیلی ناراحت کننده بود اون صحنه برام.... دلگیری شدید تو دلم دارم از این همه سختی پشت هم ... آدم های مریض ، مرگ عزیزان، زلزله، مادرم که امروز حتی یه کلمه هم حرف نزد و خیلی ناراحت بود.. .. .... خودم هم که دیگه مغزم توان هیچ چی رو نداره .... دلگیرم.... دلگیره دلگیر......

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

از زندگی خیلی خسته ام....

دل از آدم های اطرافم خیلی گرفته... از خواهرم خیلی دلگیرم... خیلی زیاد.... از حرفای که در طول روز میزنه 90 در صدش دروغ .... این خیلی ناراحتم میکنه... دروغ میگه که ما رو نگران نکنه.. که ما از مشکلات و سختی های زندگیش چیزی ندونیم .... کاش آدم های مریض توی این دنیا هیچ وقت ازدواج نکنند... یا حداقل هیچ وقت بچه دار نشن .... (البته منظورم مریض های روحی هستن)

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

امشب از اون شب هاست که دلم خیلی گرفته... امیر خوابه.... ولی من ذهنم اونقدر مشغوله که خوابم نمیبره.... تا چشمام رو میبندم هزار تا فکر میاد تو سرم.... خدآیا دلم از بنده هات خیلی گرفته.... میدونی فکر میکنم تو بدی هاشون رو بی جواب گذاشتی که به بد بودنشون همینطوری ادامه میدن.... چرا ؟؟؟؟؟ چرا بدی هاشون رو بی جواب گذاشتی..... چرا واقعا ؟؟؟؟؟؟ خدا اصلا تو وجود داری ؟؟؟؟ پس کجایی؟؟؟؟؟ مگه خودت نگفتی خدا .....این هم تحقیق من تو اینترنت در مورد انتقام خدا از ظالمین: در بحث ظلم اول سراغ قرآن برویم و هشدارهایی كه قرآن به ظالم داده است مطرح كنیم. آیات زیادی در این زمینه وجود دارد و من بخاطر اینكه پای تلویزیون حوصلهای برای نوشتن نیست به طور خلاصه میگویم. «لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمینَ»(بقره/258) افرادی كه ظلم میكنند خدا لطفش را از آنها برمی دارد. هدایتشان نمیكند. راه حق را پیدا نمیكنند و در باطل گم میشوند. «إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ»(انعام/21) افرادی كه ظلم میكنند رستگار نمیشوند «لَنُهْلِكَنَّ الظَّالِمینَ»(ابراهیم/13) قرآن میگوید: پدر ظالم را در میآوریم. «أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمینَ»(هود/18) «بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمینَ»(هود/44) «وَ ما لِلظَّالِمینَ مِنْ أَنْصارٍ»(بقره/270) روز قیامت ظالم یار و یاور ندارد. «وَ سَیَعْلَمُ ال

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

دیروز خانواده امیر تماس گرفتن و گفتن میخواییم بیاییم دیدنت برای فوت دایی... امیر نبود... عموی امیر اومد به همراه همسرش برای تسلیت ... امیر نبود...با خانواده امیر رفتیم خونه بابام برای تسلیت گفتن به مامانم امیر نیومد.... من و خانواده امیر خونه بابام بودیم... امیر زنگ زد گفت دارم با دوستام میرم شمال... شنبه برمیگردم... و رفت... من الان تنهام خونه... واقعا دیگه حسی به امیر ندارم.... برام مهم نیست کجا رفته و با کی رفته چیکار میکنه... امیر هر روز هفته از صب تا 10.30 یا 11 شب سره کاره... فقط برای خواب میاد خونه... حالا هم یه روز تعطیل رو با دوستاش رفته شمال... من همیشه تنهام.... مهمون میاد خونمون تنهام... میرم مهمونی تنهام... میرم خرید تنهام... غذا میخورم تنهام... زندگی میکنم تنهام.... همش تنهام.... همیشه به خودش هم میگم.... میگم فقط خواستی زن بگیری از بقیه عقب نباشی... وگرنه اصلا نیازی به حضور من توی زندگیت نداری.... دیروز از صب که بیدار شد از خواب تا 11 صب خونه بود... همش راه میرفت تو خونه و شعر میخوند و میخندید و شاد بود و میرقصید .... منم چند بار بهش گفتم چی شده اینقدر خوشحالی ، شادی .... خبریه... هیچی نگفت... تا شب ساعت 10.30 زنگ زده من دارم میرم شمال... حتما از صب برنامه شو ریخته بودن... هر غلطی که میخواد بکنه بکنه به درک.... با هر کی رف

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

باز هم مثل تمام پنجشنبه های گذشته ، امیر من رو صب آورده خونه بابام تا الان که ساعت ده و بیست دقیقه شب شده خبری ازش نیست...

مطمنم تا ساعت حدود 9 بیشتر سر کار نبوده و بقیه اش رو با دوستاش سر گرم بوده...

اصلا براش مهم نیست من در چه حالی و کجا و با چه احساس های هستم... فقط به فکر لحظات خودش و سرگرم بودنش و خوش بودنش هست...

خیلی خسته ام.... و خیلی دلگیر از زندگی....

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

این روز ها زیاد سرحال نیستم... احساس های خوبی ندارم... خیلی تنهام... خیلی خیلی... هیچ خبر خاصی نیست... از امیر هم هیچی ندارم بگم... چند روز پیش بهش گفتم میشه زودتر بیایی با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ گفت باشه رفت سر کار ... عصری بهم زنگ زد که شب زودتر میام برایی شام دوستام دعوت کردم... شام درست کن و چی بزار و چی آماده کن و منم زود میاد....منم دیگه هیچی نگفتم ... توی دلم پر حرف بود ولی هیچی نگفتم... نگفتم که مگه قرار نبود زود بیایی با هم بریم یه دور بزنیم ؟ نگفتم چطور واسه دوستات میتونی 8 شب بیایی خونه... واسه با من بودن نمیتونی زودتر بیایی... هیچ نگفتم... این همه گفتم چی شد... این همه گریه این همه ناراحتی... این همه بحث... هیچ فایده ی نداشت.... کلا امیر انگار هیچی تو مغزش نمیره ...

برچسب: نویسنده: سجاد رحمانی تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 20:10

صفحه بندی