برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
بازم دلم گرفته.. بازم تنهام.. امیر هست ولی نیست.. بعضی وقتا باید یه سوال چند بار ازش بپرسم تا جواب بده... چند بار اسمش رو صدا کنم تا جواب بده.. آخر اینقدر صداش میکنم و جواب نمیده که شروع میکنم در و دیوار صدا میکنم.. تازه به خودش میاد... امیر خیلی سرد و بی روح... خیلی... خیلی
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
دل از آدم های اطرافم خیلی گرفته... از خواهرم خیلی دلگیرم... خیلی زیاد.... از حرفای که در طول روز میزنه 90 در صدش دروغ .... این خیلی ناراحتم میکنه... دروغ میگه که ما رو نگران نکنه.. که ما از مشکلات و سختی های زندگیش چیزی ندونیم .... کاش آدم های مریض توی این دنیا هیچ وقت ازدواج نکنند... یا حداقل هیچ وقت بچه دار نشن .... (البته منظورم مریض های روحی هستن)
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
مطمنم تا ساعت حدود 9 بیشتر سر کار نبوده و بقیه اش رو با دوستاش سر گرم بوده...
اصلا براش مهم نیست من در چه حالی و کجا و با چه احساس های هستم... فقط به فکر لحظات خودش و سرگرم بودنش و خوش بودنش هست...
خیلی خسته ام.... و خیلی دلگیر از زندگی....
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی
برچسب:
نویسنده: سجاد رحمانی